عمق احساس مرا چه کسی می فهمد
حجم احساس من از بیش بسی بیشتر است
وز آن اندازه و ز آن متر وقیاس
وز هر چیز که قلب تو شناخت
عمق آن بیشتر است
حجم آن نامحدود
بسکه در سینه من جا شده ای
بسکه عاشق هستم
بسکه تکرار تو در سینه من
انعکاسی شدو صدبار دگر
با دل من می گفت:
می پرستم اورا... عاشق او هستم
عمق احساس من از بیش بسی بیشتر است
وتوهم باز ببار
آه ای برف سفید
ز سپیدی تو هم یاد آمد
قلب او
همچو همین برف
سپید است و چه پاک
زین سبب بر دل من مانده بجا
عشق زیبای همان قلب سپید
توولی تا فردا
با کمی گرمی روز
شاید از نقش زمین پاک شوی
عشق او لیک بدان
تا ابد خواهد بود
وبسی گرمتر از هر فردا در دلم جادارد
عشق او خواهد بود تا ابد تا همه ءفرداها
تا همه فرداها
نمی شناخت مرا...اما چون نگاهم کرد
خندید آرام .و ملیح... مهربان و گرم
مهربانی در نگاهش جرقه ای زده ...بدور نگریست
نمی شناختم ار را اما آشنایم بود...با جرقه های مهری...
که در نگاهش میدرخشید ...و کافی بود مرا....
و مرا بس بود اینگونه آشنائی...تا اشنایش باشم!!!
نگاهش با نگاهم یازشی داشت!!!
ایکاش این نگاه دوباره بر میگشت...تا بنگرد نگاهم را!!!
تا گرمی نگاه آتشین و مهربانش...
لبخند پاینده بر لبانش...گرمی خورشید روزگارم باشد!!!
....و نوازش دهندهء قلب بیقرارم!!!
.... نگاهش به پاکی " نماز" بود!!!
...و با بی گناهی گل...
...و به زیبائی گلشن های پرمحبت عشق!!!
نمی شناختم او را ...اما آشنایم بود ...
گوئی همزبانم بود...بیشتر از هز کس دیگر!!!
اشنائی بس دیرینه بود مرا.....
که فقط نامش را نمیدانستم!!!
....هر که بود چون من بود.....
نمیدانم ...شاید محبت بود نام او !!!

چه ميخواهي بداني از دل من
دلم سرکشته اي در عشق رسواست
دلم وامانده اي شبگردو بيدار
دلم جا مانده اي در وهم وروياست
چه ميخواهي بداني؟... سرگذشتم؟
بنامش (فاجعه) اينگونه زيباست
که الّحق قصه اين زندگاني
برايم بودني لبريز غوغاست
سکوتم را بخوان «فرياد خاموش»
مرا اين زندگي يک درد بيجاست
کنون خالي تر از خالي روانم
که مي گويد که دل شيدا* بدنیاست
؟!
دل شيدائيم روي زمين نيست
اگرچه جسم من همواره اينجاست
ندارم راز پنهاني درونم
درونم همچو يک آئينه پيداست
نه ظلمي ميشناسم در درونم
نه گفتارم براي درد..دلهاست
کلامم را محبت ميشناسد
چو او هم در کلام من هويداست
نميخواهم زباني تلخ باشم
چو تلخي هاي دنيا بر دل ماست
مرا يک قلب عاشق ميشناسد
چو اين فرزانه اي در عشق شيداست
|
اقاقیا
![]() |
|
نگاه وهم آلودم را خواندی و ترس مبهم چشمانم را ناگفته هایم را از لب خاموش و سردم دریافتی
خواستی که بمانی همراه و همدم روزها و شب هایم
گفتی که محتاجم مانند احتیاج نیلوفر و پیچک
گفتی که تا هستم، خواهی ماند
وگفتی که گذشته ها را به دست باد بسپریم
تو گفتی و من سراپا گوش شدم لبریز از شوق شنیدن
میدانی که دردی جانکاه بر قلبم سنگینی می کند
دردی که باید می چشیدم، من باید به جان می خریدمش
من به انتظار معجزه ای شب و روز تیره را به سر می کنم
زمان آبستن حوادثی است
و تا زمان تولدش به انتظار و دلهره می گذرانیم لحظات را
اکنون که به من نزدیکتری دعای سبزت را پناهم گیر. |
هریک از این صفحه ها یک لحظه اند
لحظه ها با شادی و غم میروند
شادی و غم نیز هر یک لحظه ای بر سر این سفره مهمان میشوند
گاه اوج خنده ما گریه است
گاه اوج گریه ما خنده است
گریه دل را آبیاری میکند
خنده یعنی اینکه دلها زنده است
زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست میدارم من این پیوند را
گر چه می گویند شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را...![]()
نگاه کن چقدر زیبا می درخشد مهتاب
میان شب های بی کسی من
اه اگر سپیده مجالم دهد
گم می شوم در لحظه های که تنها تو جریان داری
تا همه بدانند که مهتاب نورش را مدیون توست
درخشش خورشید و تابش مهتاب
با برهم زدن مژگان تو جان می گیرد
و من تو را زیبا ترین می خوانم
اه و باز اگر سپیده فرصتم دهد
کنار همین تاب زندگی
از غم دوریت آنچنان بی تاب می شوم
که با طلوع خورشید *من برای تو غروب کنم
به کجای این ابهام می نگری
گم شده ی کدام اندیشه ای
دنیا سوال بی جواب است
من نگران آینده ام
من و تو نیز پاسخی نداریم
تنها آفریده شده ایم وتنها زندگانی کرده ایم
و در آخر محکوم شدیم به مــــــــرگ
سوال این است ؟
پاداش این گذشت چیست . . .
وقتی جهان
از ریشه
وآدم از عدم
و سعی
از ریشه های یأس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را به کفترتبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرف
مثل نان دل بست
نان را
از هر طرف
بخوانی نان است!
چقدر ساده مي شكند دل ديوانه ي من
و به خاك سپرده شد همه ي باور من
آنقدر گم شده بودم درهمه خواب و خيال
گويي كه فراموش شد از ذهن همه خاطر من
خسته از دو ستي و عشق از عمق رفاقت ها
بگذاريد كه تنها بماند دل زود باور من
پرنده ي كوچك قفس زندگي ام
دير زماني ست كه مرگ شده حاكم من
فرياد زدم به دادم برس اي خواجه ي حافظ
گو آن نيز ندانست شرح فالنامه ي من
گفتم آغاز عشق من و ما كجاست
كه آخر تمام شد شور جواني من



